تبليغاتX
باغ پروانه ها
رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند

غروب دریای خودمون

بر فراز دریا ، ابری سفید .

 

روی دریا ، کشتی نقره ای .

 

در درونش ، ماهی زرد .

 

بر کنارش ، خزهء آبی .

 

مردی در ساحل می اندیشد :

 

ابر شوم یا کشتی ؟

 

ماهی شوم یا خزه ؟

 

نه این نه آن نه آن یکی .

 

دریا شو فرزندم .

 

دریا .

 

با ابرهایش ،

 

با کشتی هایش ،

 

با ماهیانش ،

 

با خزه اش .

 

 

عکسارو ببینید یه سر برید ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 21:16  توسط دریا  | 

 

سلام

مامان غضنفر به غضنفر نامه داده بخونیدش خالی از لطف نیست فقط باید برید ادامه مطلب چون نامه خیلی محرمانه است.

                           

                                                                                                              با تشکر دریا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 17:20  توسط دریا  | 

 

 

 

 

وقتی راه رفتن آموختی ، دویدن بیاموز

و دویدن که آموختی ، پرواز را ؛

زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی ، دیر شده .

پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی ،

برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی .

من راه رفتن را از سنگ آموختم ،

دویدن را از یک کرم خاکی

و پرواز را از یک درخت .

بادها از رفتن چیزی به من نگفتند ،

زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند .

پلنگان ، دویدن را یادم ندادند ،

زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت

و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود ، دویدن را می فهمید

و درختی که پاهایش در گِل بود ، از پرواز بسیار می دانست .

آن ها از حسرت به درد رسیده بودند

و از درد به اشتیاق

و از اشتیاق به معرفت .

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز ،

دویدن که آموختی ، پرواز را ، 

راه رفتن را یاد بگیر زیرا هر روز باید از خودت تا خدا  گام برداری .

دویدن بیاموز زیرا هر چه بهتر از خودت تا خدا بپری

و در پرواز ماهر شو زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 16:26  توسط دریا  | 

 

می دانم

می دانم همان که دوستم می داشت من دیوانه را بارها در خوابش دیده

می دانم که عاشق نم نم باران و سکوت صحرا بود

می دانم

می دانم که عاشق جنگل بود

عاشق نعره های رودخانه بود

می دانم همان که دوستم می داشت برایم بی قرار است

می دانم همان که دوستم می داشت سر راه چشم انتظارم ایستاده

می دانم

دلم می خواهد بر بال پرنده ای می نشستم

و به آن سوی آبها پرواز می کردم

بعد می توانستم در دریای دلش شنا کنم

ای کاش فقط یک بار دیگر می توانستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 12:51  توسط دریا  | 

آرزو...

ای آرزو ای سرچشمه هستی ای مايه خوشی و سعادت بشر ای شراب روح ای لطيفتر از نسيم و شديدتر از طوفان!

آيا تو نيز هيچ با من همراه و يار بوده اي؟

پروردگارا: در اين جهان آرزو چرا كلبه كوچكی كه جز دل نام ندارد نصيب من كرده ای .كاشانه محقری كه در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد كلبه خونينی كه جز تقدير را در آن راهی نباشد .خانه ويرانيكه در آن بجز اشك و صبر همدم و مونسی را صاحب نيست.

دير گاهی بود كه آرزو ميكردم ترا ببينم ترا بهرآنچه كه زيباست تشبيه مينمودم.اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده ميشدم زيرا اين زيبايی هاست كه شبيه تواند.تو خود الهه زيبايی هستي.

خواستم ترا به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابيت چيزی در آن نيافتم .ميخواستم شايد معجزه ای شود و تو در كنارم بيايی .ميخواستم كه روبرويم بنشينی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نيم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببويم.

افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بينی .نمی بينی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

اكنون تو ای جان شيرين .بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است .وقت آن رسيده كه بدانی تو روح منی و حقيقت من هستي.

چنانچه يك گل احتياج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن بعشق تو محتاجم .اگر بسويم باز گردی گناهانت را ناديده ميگيرم و باز دامنم را بسويت ميگشايم.

كاش هم اكنون باز ميگشتی تا اشعه آفتاب اميد بخش حزن و افسردگيم را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو به اميد ديدار تو به اميد عشق تو به اميد وصال تو بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه حيات اميدوار سازد .

برای من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است .اما دور بودن و تو را نديدن را نميتوانم تحمل كنم .تو آن چشمه نوشی ای مايه حيات كه ميتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن كه جز تو من كسی را ندارم .و به غير از تو به مهر ديگری پايبند نيستم .تو مرا تنها گذاشتی . تو به من كتاب دوستيابی دادی ولی درس دشمنی آموختی تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حاليكه نامهربانی و بی مهری پيشه ساختي.

اكنون همه چيز جز نگاه تو از ياد برده ام.

چندی است تو را نمی بينم و گرچه تو را هرگز فراموش نميكنم و در پرتو درخشان و سايه حياتبخش تو زندگی ميكنم .اما با وجود اين خودت را آزار نميدهم .تو برو و با هر كه ميخواهی سعادتمند باش.
+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 3:1  توسط دریا  | 

تپش قلب دليلي دارد ...
من سوالي دارم ، تپش قلب من از بابت چيست ؟؟
من به دنبال كسي ميگردم ، كه دليل تپش قلب مرا مي داند !
+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 2:12  توسط دریا  | 

حیف باشد از عباس جز عباس خواهم

                                               دل تمنایی ندارد غیر سودای اباالفضل

                  چون صورت عباس به عالم قمری نیست

                         مثل حیدر صفدر پسری نیست

                      میخانه حسین است پیمانه اباالفضل

                        جانانه حسین است دیوانه عباس

                      سرمست اباالفضلم و مجنون حسینم

                          دیوانه زنجیری بین الحرمینم

 

                      

   

     میلاد مسعود حضرت ابوالفضل العباس(ع) مبارک و گرامی باد

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 19:30  توسط دریا  | 

ولادت سومین خورشید امام حسین (ع) بر شما دوستان و همراهان مبارک و گرامی باد

 حسینم جان شیرین نخواهم مگر جانم شود فدایت

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 0:8  توسط دریا  | 

 

نزدیک تر بیا ، نزدیک .

می دانم ، فاصله میان ما گستاخانه فریاد می کشد .

ولی تو به فاصله ها چه کار داری ؟

قلبت را به من بسپار !

کاش می دانستی که چشمانت نیز ،

دیگر با تو غریبه شده اند .

زیرا غرورت از آن ها رخت بر بسته و قلبت را تسخیر کرده است .

نازنین !

رنگ غرور سیاه است .

ولی تو سپیدی .

نگذاز سپیدی تو گرفتار سیاهی شود .

نزدیک تر بیا .

قدم هایت را نشمار .

چون برای نزدیک تر شدن همیشه به پاهایت احتیاج نداری ،

محتاج قلبت هستی .

پس طپش های قلبت را بشمار .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 15:7  توسط دریا  | 

می گذارم بروی ... می گذارم بروی از کنار خاطره ها .

سنگ می شوم و تصویر گذشتن تو را با تبسم های تلخ می شویم .

می گذارم بروی و بغض هایم را کنج قلبم پنهان می کنم ،

دلتنگی هایم را می کشم و می گذارم لحظه ها تو را با خود ببرند .

دیگر از آن احساس تهی چیزی نمانده که خاطرم را لبریز کند .

دیگر تمام ثانیه هایی که برای تو می تپیدند ،

کسالت آور شدند و من نگذاشتم به انتها برسند .

دیگر به شیشه های این خاطره سنگ می زنم .

می گذارم خاکسترِ یاد تو را ،

باد به دوردست های فراموشی ببرد ،

می گذارم این امیدهای کامل بپوسند و از شاخه خشکیده قلبم بیفتند

و تو را به سرزمین پرت جدایی تبعید می کنم .

جایی که هیچ حسی از تو قلبم را به تپش وا ندارد .

چشم هایم را می بندم تا هیچ نشانه ای از تو مرا در زمان منجمد نکند .

می گذارم بروی ... می گذارم بگذری از من .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 3:46  توسط دریا  | 

                                      

 

در میون یه دشت سرسبز ، باغ زیبایی بود پر از گل های رنگارنگ و معطر ، و درختای جورواجور میوه ... اون باغ دوست داشتنی از کارو زحمت پروانه های عاشقی به وجود اومده بود که ازش نگه داری و توی اون زندگی می کردن ، شهد نوشی ، جابجایی ، و پرواز پروانه ها روی گل ها و شکوفه ها ، اون باغ رو بهار به بهار ، وسیع تر می کرد طوری که هر کسی که از اونجا رد می شد هم از تماشای باغ لذت می برد ، هم می تونست از میوه های شیرینش بخوره ...

پروانه ها در کنار هم شاد و خوشحال زندگی می کردن و هیچ غصه ای و مشکلی نداشتن که دست به دست هم نتونن ، حملش کنن تا اینکه یه روز وقتی در وسط باغ پرواز می کردن ، چشم شون به مردی افتاد که زیر یه درخت نشسته بود و سکه هاشو می شمرد و ضمن اون ، هی پشت هم ، صندوقی را که کنارش بود به خودش می چسبوند وبه اطرافش نگاه می کرد . وقتی به اون نزدیکتر شدن ، دیدن مرد همین طور که داره سکه می شمره ، گه گاهی هم به میوه هایی که از باغ کنده گازی می زند و با خنده می گه : ((به به ... عجب چیزی ... هوم ... چه باغی خریدم ، به به ... چه سودی کردم ... به به)) .

مدتی که گذشت مرد شروع به قطع کردن درخت ها کرد تا دور باغ دیوار بکشه ودر وسط باغ برای خودش خونه ای بسازه ... ساختن خونه که تموم شد یه روز وقتی برای گشت و گذار روزانه توی باغ رفته بود ، متوجه پروانه های قشنگ باغ شد و همون جا هوس کرد همه پروانه هارو بگیره و مال خودش کنه . از همون لحظه دست به کار شد و در کنار خونه اش با چوب ، قفس بزرگی ساخت و روی اونو هم با توری نخی پوشوند تا وقتی پروانه هارو گرفت اونارو توی توری کند . مرد دلش می خواست هر وقت روی صندلی کنار خونه اش می شینه ، از تماشای پروانه های رنگارنگ لذت ببره ، هر کدومشون رو که هم می خواست خشک کنه و به دیوار داخل خونه بچسبونه .

چند وقت که گذشت دیگه کمتر می شد توی فضای باغ ، پروانه ای رو در حال پرواز دید ؛ اونا یا کشته شده و به دیوار خونه مرد چسبیده شده بودن یا داخل توری زندونی و گریون ، منتظر لحظه مرگشون بودن . تا اینکه یه روز یکی از پروانه های سفید که بیشتر وقتها در حال فکر کردن بودرو به بقیه کرد و با اطمینان گفت : ما نباید بشینیم و غصه بخوریم تا روزی که بمیریم ؛ ما با زنده نگه داشتن امید و آرزو باید هر کاری که می تونیم ، انجام بدیم تا نجات پیدا کنیم .

اگه هیچ کاری نکنیم معلومه که هیچ اتفاقی نمی افته و هیچ چیزی تغیر نمی کنه . اگه ما از پروانه هایی که هنوز گرفتار نشدن ، بخوایم برامون تخم یه درخت رو بیارن ، اونو توی خاک زیر قفس می کاریم و هر روز با اشکامون بهش آب میدیم تا کم کم رشد کنه و بزرگ بشه ، وقتی درختی شد شاخ و برگ هاش ، توری قفس رو برامون کنار می زنه و اون وقت همه مون آزاد می شیم ...

پروانه ها خوشحال شدن و دیگه از اون روز به جای اینکه افسرده باشن و هیچ کاری نکن ، اون تخمو کاشتن و با اشکاشون هر روز بهش آب دادن تا درخت رشد کنه و قفس پاره بشه و اونا بتونن دوباره آزاد بشن . 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 12:53  توسط دریا  | 

سلام دوستان گلم

پروانه همین الان متولد شد

قدمشو به فال نیک میگیریم و تولدشو تبریک میگیم

اینجا باید از کسانی که منو در ساخت این وبلاگ یاری دادند و یه جورایی مشوقم بودن تشکر کنم.

بیا...بیا...بیا برای همیشه اگر از او بخواهم آیا برای همیشه پیشم خواهد ماند؟

برو...برو...برو برای همیشه اگر از او بخواهم آیا برای همیشه ترکم خواهد کرد؟

هر روز و هر روز منتظرم.حتی اگر تا ابد هم منتظر بمانم باز هم نمی توانیم با هم باشیم

نه...نه نمی تواند اینگونه باشد

اگر نمی توانی بیایی مرا با خود به آنجا ببر

مه...مه و صدای کودکی که می گرید

می خواهم به خانه بروم نزد پدر و مادری که عاشقشان هستم

مه...مه و آسمان سیاه

ستاره ها می درخشند اما جایی برای قلب پرآشوب من نیست

آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد،خانه ای چنان دور

نترس...نترس عزیزم یک دسته گل،یک دانه شن تا پایان زمین

نترس...نترس هرچه زودتر بزرگ شو منتظر آفتاب باش تا امید بیاورد

وقتی مه از آسمان پاک شود کودک خواهد خندید

آواز بخوان و با این پدر و مادر حرف بزن

وقتی مه پاک شود آسمان روشن خواهد شد

به آفتاب نگاه کن و امیدوار باش

آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد خانه ای چنان دور

آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد خانه ای چنان دور 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 22:25  توسط دریا  |