دلم را می نویسم.
دلی که اگر یک روز نام تو را زمزمه نکند ، سرد می شود ، تا بپرسد کجایی تا ببینی هر شب
کلمه هایم لب پنجره می نشیند و برای درختانی که به یاد چشمانت از کوچه می گذرند ، یک بیت عشق می خوانند.
کجایی تا ببینی غزل هایم بدون تو چقدر سوت و کورند.
فریاد ، فریاد از این روزهای بی تو بودن.
این روزهای سنگی.
فریاد از لحظه هایی که نام تو را فراموش کنند ...
... چه می دانی چه گویم ؟
من دوباره متولد شدم چون تو را شناختم.
هر که تو را بشناسد موجود دیگری می شود.
چون تو بزرگترین خورشیدی هستی که به آسمان دل ها می تابی.

تقدیم به عنصر مرغوب خودم :![]()
می خواهم
راه برم و شن داغ را
با پوستم احساس کنم
می خواهم
بدوم و وزش نسیم مرطوب را
در موهایم احساس کنم
می خواهم
شنا کنم و
بگذارم موج ها
مرا به ساحل برانند
می خواهم
آفتاب سرخ درخشان را تماشا کنم
که در اقیانوس محو می شود
و آن گاه می خواهم
به تو بپیوندم
و همچنان که درخششی مانند شعاع آفتاب
می سازیم
به ستاره ها کمک کنم
به آسمان برسند
می خواهم
همه سرزمین های تاریک را
با آتشمان گرم کنم
و خواب ابرهای رقصان را ببینم
و بار دیگر می خواهم
دوباره به تو بپیوندم
و همه سرزمین ها را
با غش غش خنده مان
بیدار کنیم
می خواهم همچنان که
یک صبح زیبای دیگر را
با یکدیگر جشن می گیریم
به آفتاب کمک کنیم
بتابد

در همین لحظه از زندگی :
آزادانه بیاندیش
بردباری را بیاموز
بیشتر خنده رو باش
لحظات ناب را دریاب
پیام پروردگار را به یاد داشته باش
دوستانی نو به دست آور
دوستان پیشین را دوباره کشف کن
به آنها بگو به آنچه می کنی عاشقی
به ژرفی احساس کن
گرفتاری را فراموش کن
دشمن را ببخش
امیدوار باش
ببال ، دیوانه شو
موهبت ها را بشناس
معجزه ها رو ببین
کاری کن همه به حقیقت بپیوندند
نگرانی را گو مباش
ببخش و ایثار کن
اعتماد کن تا به دست آوری
گل بچین و هدیه کن
به پیمانت وفادار باش
رنگین کمانها را بجوی
به اختران خیره شو
در همه چیز زیبایی را ببین
سخت کوش باش و خردمند
بکوش تا بفهمی
عمرت را با مردم تقسیم کن
برای خود زمان را بسا ز
بخند از صمیم دل
شادی را بگستران
بخت را بیازما ی
دل بسپار
بگذار دیگران با تو همراه شوند
نوها را بیازمای
آهسته رو
نرم خویی پیشه کن
خود را باور کن
به دیگران اعتماد کن
درآمدن آفتاب را بنگر
به آهنگ باران گوش کن
گذشته خویش را به یاد آر
گریه کن اگر بدان نیاز داری
به زندگی اعتماد کن
ایمان داشته باش
از شگفتی لذت ببر
دوست را راحت جان باش
اندیشه های نیکو داشته باش
به لغزش ها خوش آمد گو
از آنها بیاموز
و زندگی را ستایش کن

پاییز را ورق می زنم .
فضای اتاقم پر می شود از عطر گل های بابونه .
آنگاه در باورهای سبز رنگ خیالم ،
تصویرت را می بینم .
پشت پنجره های مه آلود ذهنم ،
یاد تمام لحظه های آشنایی مان می افتم ،
در هوایی دل گرفته هنگام کوچ پرستوهای عاشق به سرزمین سبز همیشه بهار .
کاش می شد ما هم دست در دست هم کوچ می کردیم .
پرهایمان را به وسعت آسمان دلهایمان می گشودیم
و می رفتیم تا بهار با تن پوشی از شکوفه های یاس ،
بر سر سفره احساس بنشینیم .
می دانی که حالا ،
روزهای من بی تو سپری می شود .
ولی من هر روز به یاد روزهای با تو بودن پشت پنجره های اندوه گرفته انتظار
با قلبی آکنده از مهر می نویسم :
تا بی نهایت پرواز دوستت دارم .

عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها
و مطلق عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
تقدیم به آنهایی که دوستشان دارم

نمیتوانم عهد کنم که
تغییر نخواهم کرد
نمیتوانم عهد کنم که
خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمیتوانم عهد کنم که
آشفته نخواهم شد
نمیتوانم عهد کنم که
همواره قوی خواهم بود
نمیتوانم عهد کنم که
قصوری نخواهم کرد
اما ...
می توانم عهد کنم که
همواره پشتیبان تو خواهم بود
می توانم عهد کنم که
افکار و احساساتم را با تو سهیم خواهم شد
می توانم عهد کنم که
تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
می توانم عهد کنم که
هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
می توانم عهد کنم که
با تو کاملاً صادق خواهم بود
می توانم عهد کنم که
با تو خواهم گریست ، خواهم خندید
می توانم عهد کنم که
کمکت خواهم کرد که به هدف هایت برسی
اما ...
بیش از همه
می توانم عهد کنم که
دوستت خواهم داشت

حتما برید ادامه مطلب


((زیباترین گل نرگس))
پاکی نگاهت را می ستایم و می دانم می آیی با سبدی پر از شکوفه های یاس سپید تا خورشید از نگاه پر نورت خجلت زده شود و ماه از سپیدی بی منتهایت ، سیاه .
می آیی تا عرق شرم بر گونه های ستاره هایی که هر شب برای خود نمایی در آسمان می درخشند ، بریزی .
و من نیز منتظرم و این انتظار شیرین را به واسطه امید دیدار یار شیرین تر ، می گذرانم .
سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...
ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه میشد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان. که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...
در آن روز ملکوتی ،
چشمانت پر از سخاوت و مهربانی
و چشمان من ، پر از تلاطم رفتن و جدا گشتن .
و این تلاطم از آگاهی دل بود .
از ترس انتظار طولانی .
و آن نگاه مهربانت ،
مرا امید وصل دوباره می دهد .
انتظار طولانی شد .
تو بگو کجایی که عشقم به بال های شکسته ام
قدرت پرواز میدهد .
چشمانم به در منتظر مانده اند .
راز چشمان خسته ام را دریاب .

دلم گرفته است و در نهایت تاریکی شب می گرید .
تا به کی باید دلتنگ بود .
تا به کی چشم هایم باید ، بی نهایت جاده ها را بپیماید .
تا به کی قلب آتشینم را ، در زیر خاکستر گریه ها ، پنهان کنم .
من سخاوت دریا را در چشمه زار وجود تو نظاره کردم
و می دانم زمین برکت را پس از تو ، به نسیان سپرده است
و درختان رنگ سبز را از یاد برده اند .
من داغدیده فراموشی هایم
و به دنبال آفتاب دیگری هستم
و باز من هستم و غم دلتنگی تو
و کوچه ها بی قرار شهر
و چشم های ناتوان
و باز من هستم و عاشقانه هایم .
کاش در واژه واژه من
درد و انتظار را می دیدی .
