بچه ها چون یه مدت نبودم دوتا مطلب توی این پست واستون میفرستم تا عقب افتادگیمو جبران کنم
باران که می بارد انگار تازه می شوم
مثل تولد دوباره شبنم در بیکرانه رویاها
مثل سپیدی صبح به وقت طلوع خورشید
مثل عبور از رنگین کمان آرزوها برای رسیدن به تو
قطره های زلال باران که به پنجره می کوبد
روحم را به بلندای آسمان می برد
همانجا که ابرهای سیاه به خاطر دل شکسته تو می گریند
تو همزاد بارانی و من عاشق باران ...
و باز باران می بارد
و باز دلتنگی دل دلتنگ من آغاز می شود
* * * * * *

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن- آشناتر شد
سایبان از بید
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون شد
می شود دل را فراهم کرد
می شود روشن تر از اینجا و اکنون شد
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آمیخت
می شود کیفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آیینه و خورشید
من بهار دیگری را دوست دارم
می شود برگشت
اشتیاق چشم هایم را تماشا کن !
می شود در سردی سر شاخه های باغ
جشن رویش را بیافروزیم
مهربانی کودکی تنهاست
میربانی را بیاموزیم
تقدیم به گل خوشبوی خودم![]()

تو سردي مثل ، آفتابي که مرده باشد
سردي ، مثل زمستان ، مثل غمناکترين روزهاي پاييز
مثل روح سردي که مي دميد در نگاه هايمان
من داغم ... من گرمم ... من سردم
با زمستان يکي نبوده ام ، دختر پاييزم ،
اما ...
باد پاييزي نبودم
سردي تو ، برگهاي مرا مي لرزاند
سردي تو ، مرا مي ترساند
آفتاب در غروب خفته من ،
به من بگو او که بود که ما را از هم دزديد؟
مرا زير برگها مدفون کرد و تو را زير برفها
بر من طلوع کن دوباره ،
آفتابم باش ،
برف را آب کن
که اگر نيايي من زير اين برگها ميميرم

![]()
بچه های گل و خوب یه سر بزنید ادامه مطلب![]()
رهگذر می رفت و بی خبر از چشمان منتظر کوچه بن بست گام بر پیکره ی نرم جاده می نهاد
کوچه او را فریاد می زد
و جاده ها گامهایش را می بوسید.
جاده و کویر شکستن سکوتشان را جشن گرفته بودند.
جاده در گوش کوچه زمزمه کرد: مدتهاست جز نعره باد صدایی سکوتمان را نشکسته بود.
کوچه رهگذر را با چشم دنبال می کرد
و تنها بید مجنون گیسوان سبزش را سایه بان ساخته بود برسر او.
رهگذر ایستاد
و کوچه غمگین به جاده گفت: خواهد رفت ، چون اینجا بن بست است.
در همین هنگام ، رهگذر برگشت و روی از کوچه برگرداند.
کوچه فریاد می زد با زبان خاک و غبار و باد که ،
مرد ، ای تنها رهگذر ، مرد که مسافری جزء تو نیست مرا
و رهگذر بی خبر از همه فریادها رفت و ناپدید شد.
باز هم کوچه بود و بید مجنون ،
و جاده و سکوت و هوهوی باد.
جاده به کوچه گفت: مسافر رفتنی است.
کسی به من و تو دل نخواهد بست.
و باد هویی کشید و غبار را از زمین به آسمان پرواز داد.