تبليغاتX
باغ پروانه ها
رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند

در کودکی چشمانم ، سایه ی دستی

روی تنهایی قلبم

ترانه می کاشت.

و همزمان با صبح

زخم های احساسم را

نوازش می کرد.

آفتاب او را می شناخت

زندگی من ، ادامه لبخند او بود

و حضور او در وجود من ،

پیدا بود

او همه جا بود

روی شفافیت آینه ها

میان تنهایی سکوت ،

بین من و خدا.

پشت او آسمان پیدا بود

و تن مجروح یک قصه

قصه ای که تمام زندگی حضور اوست.

او پر بود از بوی سیب و تنهایی

حضوری بی بعد بود

من محو در تماشای او

و او غرق در حضور عشق

من و او یکی شدیم

مثل باد و جستجو میان خاک رفتیم ،

به تماشای لبخند خدا.

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 10:52  توسط دریا  | 

 

- شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.

فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.

شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت

و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد ودهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.

زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است

و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را ديگر نمي خواهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 17:50  توسط دریا  |