در کودکی چشمانم ، سایه ی دستی
روی تنهایی قلبم
ترانه می کاشت.
و همزمان با صبح
زخم های احساسم را
نوازش می کرد.
آفتاب او را می شناخت
زندگی من ، ادامه لبخند او بود
و حضور او در وجود من ،
پیدا بود
او همه جا بود
روی شفافیت آینه ها
میان تنهایی سکوت ،
بین من و خدا.
پشت او آسمان پیدا بود
و تن مجروح یک قصه
قصه ای که تمام زندگی حضور اوست.
او پر بود از بوی سیب و تنهایی
حضوری بی بعد بود
من محو در تماشای او
و او غرق در حضور عشق
من و او یکی شدیم
مثل باد و جستجو میان خاک رفتیم ،
به تماشای لبخند خدا.
- شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفترشعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت
و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد ودهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.
زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود، زمين برايش كوچك است
و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد، آسمان را ديگر نمي خواهد