تبليغاتX
باغ پروانه ها
رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند

 

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر

در روحمان طراوت مهتاب عشق بود

سرهایمان چو شاخه سنگین ز بار و برگ

خامش ، بر آستانه محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو

بر گیسویم نشسته گل مریم سپید

هر لحظه می چکد ز مژگان نازکم

بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما

با دستهای کوچکشان چنگ می زدند

در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود

محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند

پیشانی بلند تو در نور شمعها

آرام و رام بود چو دریای روشنی

با ساقهای نقره نشانش نشسته بود

در زیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنه صدای تو بودم که می سرود

در گوشم آن کلام خوش دلنواز را

چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند

افسانه های کهنه لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت

بال بلور قوس و قزحهای رنگ رنگ

در سینه قلب روشن محراب می تپید

من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ

گفتم خموش « آری » و همچون نسیم صبح

لرزان و بیقرار وزیدم به سوی تو

اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم

در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 7:51  توسط دریا  | 

 

از لای پرده هر چه را می بینم

باریکتر از آنست که تو باشی

و دوری ات را با هر تقویمی تخمین می زنم

بارانهای موسمی آغاز می شوند

پناه می دهم از دست باد

ابرهای فراری را

به اتاقی که کفاف دلتنگی را نمی دهد

و دستمال خیسم را به جا نمی آورد

اگر این شبها

کسی به سراغت آمد

که دود سیگارت را به آلودگی آسمان بکشاند

پشت شیشه قهوه خانه منتظرت بایستد

تا شبانه اندامت را قدم بزند

دستش را سفت بگیر و بیا

چشمهای من آنقدر سیاه هستند

که سالها مخفیانه در آنها زندگی کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 16:51  توسط دریا  | 

 

انگار همین دیروز بود که کودک بودیم و در مزرعه ها و دشتهای سرسبز دنبال پروانه ها و سنجاقکها می دویدیم. شادی ما بی اندازه بود و طراوت و شوق کودکانه مان در وصف نمی گنجید.

ابرهای سیاه و کبود با دستهای کوچک ما کنار می رفتند و خورشید با یک اشاره کوچک انگشتانمان نور می افشاند. در آن سالها فکر می کردیم بهار همیشگی است و فصلهای دیگر یک شوخی موقت اند. هیچ کینه ای نمی توانست در دل ما اقامت دائم داشته باشد و هیچ جدایی و قهری بیشتر از یکی-دو ساعت به طول نمی انجامید . همه چیز زلال و شفاف بود و بادبادک آرزوهایمان تا اوج آسمان مجال پرواز داشت.

انگار همین دیروز بود که صبحها به فرشتگان سلام می کردیم و بوسه ای به سوی آسمان می فرستادیم. صدای همه گلها را می شنیدم و نام خود را روی تک تک گلبرگها می دیدم. ما فکر می کردیم روزگار بر همین منوال خواهد گذشت و پدر و مادرمان هیچ گاه جامه پیری را بر تن نخواهند کرد و با موهای سیاه در کنارمان خواهند ماند. فکر می کردیم حوض خانه مان همیشه پر از ماهی های قرمز خواهد بود و هر شب می توانیم چراغ ماه را روشن کنیم و به ستارگان شب به خیر بگوییم. فکر می کردیم چرخ گردون تا ابد بر مراد ما خواهد گشت و غبار هیچ غمی بر آینه زندگی مان نخواهد نشست، اما ... اما سالها مثل برق و باد، و به پلک بر هم زدنی آمدند و گذشتند و ما از دوران لطیف و خوش کودکی فرسنگها دور شدیم. کم کم فهمیدم که بجز چشمه و خورشید و گلهای رنگارنگ، مرداب و کویر و صخره و سنگ هم هست.

آری، ما فرود آمدن صاعقه های بی رحم رنج و سختی را بارها بر شانه هامان حس کردیم و آنگاه به این نتیجه رسیدیم که کودکی هرگز باز نمی گردد و باید خود را برای تحمل و مقابله با غمها و مصیبت های مختلف آماده کنیم.

زندگی یک خیابان بی انتهاست که اگر درست در آن قدم برداریم به سر منزل مقصود می رسیمو دوست را در آغوش می کشیم، اما اگر خواسته و ناخواسته قدم از راه راست بیرون بگذاریم، به دره های غفلت و ضلالت سقوط می کنیم.

اگر چه جسم ما به دوران کودکی برنمی گردد، اما روحمان را می توانیم در حال و هوای کودکی تازه نگاه داریم و به دور از قهرها و کینه ها و خودخواهی ها، سبز و با طراوت باشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 17:37  توسط دریا  | 

 

تو را دوست دارم مثل تلفظ آبی سیب و بهشت.

تو را مثل خواب بعد از ظهر کاغذ و قلم ،

تو را مثل تو دوست دارم.

مثل کودکی هایم که پر از باران بی وقت آبان بود.

پر از وسوسه دوست داشتن هستی.

مثل رنج قشنگ حیات.

مثل قصه متولد شدن.

پر از تبسم بارانی بر ذهن گیاه خشک کویر.

طرح شن بادی در خاطره ی ساعت های کوکی.

مثل قانون درخت سبز و استواری

مثل حماسه شاهنامه پر از عظمت تاریخی

تو را مثل عاشقانه های قرن ،

مثل آب ،

مثل آواز ،

دوست دارم.

 

قسم به خودش که دوسش دارم واقعاٌ دوسش دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 19:11  توسط دریا  |