داشتم به تو فکر می کردم
که سر از اين شعر در آوردم
- از ميان اشک ها و کلمه ها
تا تو آمدی و نشستی کنار اين شعر
و اين کلمه های عقيم
چقدر سعی کردند برايت سپيدار شوند
- و رودخانه ای زلال
و تپه های پر از گل
اما باران می باريد
و تو داشتی می رفتی
با تمام خوشبختی ها
سوار بر ترنی که از پشت همين تپه ها
- می گذشت
تو می رفتی و من به یاد آن چشمان همچون دریا کنار بندر اندوه می ماندم و روئیدن گل های غم را در قلبم ، احساس می کردم.
تو می رفتی و من در وحشت شب های تنهایی ، مهتاب را جای تو فرض می کردم
و در من زنده می شد ، غصه کوچ پرستوها و من می ماندم و ره توشه ای بی حاصل تر از کویر بی باران.
تو می رفتی و من در خواب و بیداری مژگان باران خورده چشمان تو را می دیدم و می ماندم با خاطراتی مبهم.
آنگاه از بی قراری در تنهایی خویش ، تو را از او طلب می کردم.