شبی مردی خوابی عجیب دید. در خواب دید که در ساحلی راه می رود. و حضور خدا را نزد خود بیش از پیش حس کرد. او می توانست با نگاهی به آسمان،
صحنه هایی از زندگی اش را ببیند. او با هر صحنه، دو ردپا را روی ماسه های ساحل می دید، یکی متعلق به خود و دیگری ردپایی که نشانگر حضور خدا بود. وقتی آخرین صحنه زندگی اش در برابرش نمایان گشت، او به ماسه های ساحل نگاهی انداخت و متوجه شد در بسیاری از مواقع در طول راه زندگی اش، فقط یک ردپا روی ماسه ها دیده می شود.
همچنین متوجه شد که در اوقاتی فقط یک ردپا دیده می شود که ناهموارترین و بحرانی ترین اوقات زندگی اش محسوب می شدند. او که به شدت غمگین شده بود، از خدا پرسید: «باریتعالی ، خودت فرمودی که وقتی تصمیم بگیرم از تو دنباله روی کنم و مطیعت باشم، در تمام طول راه همراهم خواهی بود. ولی متوجه شده ام که در طول بدترین و بحرانی ترین اوقات زندگی ام، فقط یک ردپا وجود دارد. نمی فهمم چرا زمانی که بیشتر از همیشه به تو نیاز داشتم، مرا به حال خود رها کردی و تنهایم گذاشتی!»
خداوند یکتا پاسخ داد: «ای بنده عزیز و ارزشمندم، من به تو عشق می ورزم و هرگز تو را به خود رها نمی کنم و تنهایت نگذاشته ام. در مواقعی که با رنج و دشواری زیاد دست و پنجه نرم می کردی، یعنی زمانی که فقط یک ردپا دیده ای، من تو را روی شانه های همراهی خود حمل می کردم».

چشم ها را در فرا سوی شهر عشق دوخته ام تا به حقیقت پنهان دریچه قلبم پی ببرم ،
سالهاست خیره به افق می نگرم و منتظر تابش اشعه های گرم محبت هستم ،
سالهاست که می خواهم بی محبتی را که در سراسر زمین ریشه دوانده با پرتوهای عشق نابود کنم ،
سالهاست که می خواهم معنای واقعی محبت را در میان شکوفه های پر طراوت بگنجانم ،
اما حیف که عشقش وجود ندارد ،
اگر عشقی بود همراه لیلی و مجنون مدفون شد ،
اگر محبتی بود با جسم خسرو پوسید و با روح شیرین رفت به تبار بهترین ها
و من مشمئز از پوچی آدم های مترسکی که بدون عاطفه به کارهای روزمره تحقق می بخشند
می خواهم فراق را به بودن در این سرزمین ترجیح دهم .
چه کشیده ام زهجرت که کسی خبر ندارد
چه کنم که سوز و سازم به کسی اثر ندارد
می ترسم از جدایی روزگار.
می ترسم از سکوت و تنهایی ؛
از اینکه خاطره ی روزهای با تو بودن را به دوش کشم !
می ترسم با دست خود ، دست و پایم را به زنجیر کشم
و در سرزمین غریب بی تو با دلی شکسته به انتظار روزها بنشینم
و آه کشم چه کنم؟ به چه مشغول کنم ،
دیده و دل را که مدام دل ، تو را می طلبد و دیده ، تو را می خواهد.
پروردگارا!
از آینه ها بخواه که با من مهربان شوند !
از آینه ها بخواه که غبار گناه را از چهره من برگیرند.
ای نازنین ترین عشق !
مقصود دل های غمگین و قلب های شکسته !
در این شب غمناک ،
در این سیاهی محض با تمام احساس ناچیزم تو را با زبان زاری و شرمساری طلب می کنم.
منت بگذار و بنده خویشم بخوان !
نازنینا !
وقتی دلم تنها می شود ،
وقتی قصه ها مثل سنگ از آسمان تاریک دلم خیال باریدن دارند فقط با ذکر نام توست که
به ساحل آرام زندگی می رسم.
پروردگارا !
دوست دارم دست های بی نصیب و گناهکارم را به سوی تو دراز کنم.
یقین دارم که دست های ناتوانم را به گرمی خواهی فشرد
زیرا قناری ها و شب بوها به من گفته اند که تو همه را دوست داری و بندگان زار و گناهکار را از بارگاه کبریایی ات نمی رانی !
من چشم به راه مغفرت و عنایتت می مانم تا همیشه دنیا.
چون عاشقی که هیچ گاه از معشوق خویش چشم برنمی دارد.
آنگونه که سر بر کویت می مالم ... تا همیشه ی دنیا ... تا همیشه ی عشق ... تا همیشه بودن.