تبليغاتX
باغ پروانه ها
رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران بماند
 

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زتم.

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم.

به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم.

به خاطر تو دستهایم  را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم.

به خاطر تو می توان چون کودکی لجوج سلام معطر سیب ها را ناشنیده گرفت.

به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا مزه مزه کرد.

و به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت.

نازنینا؛

سایه های ما شکسته است و اگر سایه زلال تو نباشد درختان نمی توانند، تن از خستگی بتکانند.

وقتی تو مثل یک زمزمه صمیمی در خلوت کوچکم حضور داری،

وقتی تو دستهایم را از لمفونی باران می انباری،

وقتی تو دل ناموزون مرا می خوانی،

احساس می کنم صبح به شمایل توست،

و من نمی توانم با رگه های نور طنابی ببافم که مرا به تو برساند.

هنگامی که آفتاب بر گُرده کوهستان رسوب می کند، و شب بی رحمانه روی ریحانه ها را می پوشاند،

هنگامی که در هیچ قطاری جایی برای من نیست و تنها و خسته پشت همه درهای عالم می مانم و تو را صدا می زنم.

ناگهان نام تو شب فرسوده را به آتش می کشد.

و ناگهان حس با تو بودن و در کنار تو بودن و مُردن فراگیر می شود.

نگارینا؛

آداب نمی دانم، شب طولانی شده است.

تحمل این همه ستاره که به من زُل زده  اند آسان نیست.

و تحمل این همه شعرهای نا گفته که منتظرند در حریم تو پَر بگیرند، حوصله ای عظیم می خواهد.

اگر پنجره های آبی لطفت را بر روی من بگشایی،

اگر روح مرا، روح یخ زده ام را در کنار اجاق مهربانی ات مذاب کنی،

اگر نجواهای مرا بشنوی،

دلم مثل لاله های باران خورده، می شکفد.

مهربانا؛

می ترسم دنیا به پایان برسد و من در چشم تو جایی نداشته باشم.

می ترسم کلمات نتوانند شوق مرا به تو توصیف کنند.

می ترسم کبوترانی که به سمت تو پرواز می دهم نارسا باشند.

شب طولانی شده است و تا چشمان تو هست آفتاب جرأت بر آمدن ندارد،

                                           (نگاهم کن تا مثل صبح نورانی شوم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 21:18  توسط دریا  | 

 

نعره بر دريا زدم موج خروشان پس بداد
داد در كوهها زدم فرياد من را پس بداد
در زماني كه نباشد خط شكن نعره چه سود
درد و رنج اين زمانه نعره هايم را روبود
من به حكم تازيانه زير فرياد سكوت
خط شكن بودم ولي جبار خطم را ربود
جور ظالم بي صدا و ناله هايم بي صدا
درد در پستوي خانه لب دوخته بي صدا
همچو طفلي كه مانده دور از دامان مهر
اشك بر چشم و بغص بر لب بي صدا
ما به تحريم بلا در هجرت قوم سمود
در فراري ناگهاني چنگ بد نام يهود
سايه افكند ابر بد نام بلا
دل گرو داريم در دست جفا

 

***

گفتي نيت با دله نگفتي چرا گفتي
خوب منم نيتم فقط تو بودي
بگو بودي اره بودي
منكر حرفاي مني يا كه نيستي
بگو هستي يا كه نيستي
اگه مستم اگه رسوا اگه گوشه گير و تنها
خا طر تو روميخواستم و ميخوام
واسه تو دنيا رو اتيش ميزنم
واسه تو روئيامو اتيش مي زنم
زير مخمل بلورين چشات
خونه قلبمو اتيش ميزنم
من ميخوام پيرهن شب رو بدرم
تو رو از خلوت شبهام ببرم
دستتو بده به من همسفرم

 

***

سيل اشكاتو نريز روي زمين
بيا باز با من بمون فقط همين
با تو من طرح عشقو كشيدم
اون زماني كه تو رو تازه ديدم
انگاري يه حس بهم ميگفت
به ارزوي قلبم رسيدم
اره ارزوم تو بودي عزيزم
نمي زارم اون چشات اشك بريزن
اگه تو بهم يبار بگي دوسم داري
منو تا روز تولد ميبري
با تو بودن بهترين روئياي دنياس
قلب تو خورشيدي نگات چو درياس
بوي عطر بدنت باغ گل ياس
قامتت همچو درخت سرو زيباس


***

دل تو دريائيه دلم كوير پيش تو
ميدوني خوب ميدوني عشقم حقير پيش تو
بيا دستامو بگير دستام فقير پيش تو
نگا كن تو چشم من سر خورده پير پيش تو
توئي عاشق توئي اون زمزمه باد رها
منم اون اسير تنها توئي اون شاد رها
عاشق تو دلشو پس نميگيره
اگه پيشش نباشي اون ميميره
ميشينم تو شليزار تا باد برام خبر بياره
ميدوني منتظره اون كسي كه دوست ميداره
اره عاشقت منم اين توئي روح و تنم
جسم خاكي مو برات حتي به اتيش ميزنم
بعد اتيش زدنم روحمو ميدم به تو
تا كه تو جسم تو زنده بمونم
بتونم شعر محبت با لب تو بخونم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 21:27  توسط دریا  | 

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو

 براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

 براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 10:50  توسط دریا  |