سلام
می گذارم بروی ... می گذارم بروی از کنار خاطره ها .
سنگ می شوم و تصویر گذشتن تو را با تبسم های تلخ می شویم .
می گذارم بروی و بغض هایم را کنج قلبم پنهان می کنم ،
دلتنگی هایم را می کشم و می گذارم لحظه ها تو را با خود ببرند .
دیگر از آن احساس تهی چیزی نمانده که خاطرم را لبریز کند .
دیگر تمام ثانیه هایی که برای تو می تپیدند ،
کسالت آور شدند و من نگذاشتم به انتها برسند .
دیگر به شیشه های این خاطره سنگ می زنم .
می گذارم خاکسترِ یاد تو را ،
باد به دوردست های فراموشی ببرد ،
می گذارم این امیدهای کامل بپوسند و از شاخه خشکیده قلبم بیفتند
و تو را به سرزمین پرت جدایی تبعید می کنم .
جایی که هیچ حسی از تو قلبم را به تپش وا ندارد .
چشم هایم را می بندم تا هیچ نشانه ای از تو مرا در زمان منجمد نکند .
می گذارم بروی ... می گذارم بگذری