



دلم گرفته است و در نهایت تاریکی شب می گرید .
تا به کی باید دلتنگ بود .
تا به کی چشم هایم باید ، بی نهایت جاده ها را بپیماید .
تا به کی قلب آتشینم را ، در زیر خاکستر گریه ها ، پنهان کنم .
من سخاوت دریا را در چشمه زار وجود تو نظاره کردم
و می دانم زمین برکت را پس از تو ، به نسیان سپرده است
و درختان رنگ سبز را از یاد برده اند .
من داغدیده فراموشی هایم
و به دنبال آفتاب دیگری هستم
و باز من هستم و غم دلتنگی تو
و کوچه ها بی قرار شهر
و چشم های ناتوان
و باز من هستم و عاشقانه هایم .
کاش در واژه واژه من
درد و انتظار را می دیدی .